مرا برقصان |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
تو همیشه بوی خنک دوست داری
و باید دائم سردم شود
یا مورمور.
انگشتهایم با ناخن های مصنوعی خونی
همان آلت قتاله ایست که که گهگاه خواب می بینی
چون من پاکت کوچکی با یک نام حمل می کنم
که معرف من است:
"سادیسم"
در تجزیه و تحلیل هیچ حادثه ای دوام تلنگر را
ندارد.
من به قصد لاس زدن
به حریمت چشمک نزدم قربان،
فقط کمی پا بلندی کردم
که نفهمی
آویزان لبخند
همیشه متکی پاشنه های کفش است
و این دروغ کوچکی بود
نه یک هوسبازی بزرگ،
با این حال تو حق داری
دستهایت را دور کمرگاه هر بانویی
حلقه کنی
و روی خط مهتاب رژه بروی
چون من هیچ جایم به بانوبازی نرفته
و همیشه ادا در می آورم
تا پراکندگی ام را به خوردت بدهم
جوری که چشمهایت از حدقه قل بخورد
روی غریزگی هایی که سارتر یادم داده است.
عجیب نیست که سگت مرا با خودش اشتباه می گیرد
و از تو با من مهربان تر است...
با من در لجنی تمام انسانی قدم می زنی
زیرا نه هرگز افسار داشته ام
نه وجدان را
چون گوشت قربانی
در ملاء خرناسه شکم های گرسنه
به دندان کشیده ام.
خواب آلودگی هایت را حرام نکن
کسی مرا نخواهد آمرزید
نه رداهای سپید و سبز
نه استخوانهای بیرون زده مرتاضان در زاویه پرهیز
نه ژست انتحاری بودا...
می دانی که
وقتی با
چشم و ابروی شرقی
وارد گود شوی
همه به حرمسرا فکر می کنند.
| لینک | سه شنبه، 27 آذر، 1386 - نسترن |

- تکان آخر است؟
- دندانهایت روی کادر سر نخورد...
- تا ته سر نمی کشم.
- والس بازی نه...
- کلیشه کلاسیک!
- آقای مقتول لطفا دراز بکش.
- همیشه نمی توان به فلاش بک اطمینان کرد.
- سیاه سپید.
- نگران قرمزی ماتیک روی یقه لباس مقتولم...
- کلوز آپ
- من ژانرش کمدی صورتیست و درام آویزان گوشهای چیزی مثل مونا لیزا.
- مارلبورو برای پشت صحنه یا مگنا؟
- هنوز بچه ای! برای چند زیرخوابی اضافی اینهمه نگاتیو حرام شد.
- همیشه بیگدار هرز می پرند!
- همیشه پای پای سومی در میان است!
- سیب...
- عزیزم زندگی عکس دستجمعی نیست که تا یاد فلاش افتادم لبخند بزنم.
- گاهی کافیست نخ به انگشت گره بزنی و درنگ کنی.
- اگر فریاد بزنم اسکار تسلیم را به تاریکخانه اتاق رو به رو می بازم.
- گاهی تمام مسیر را هم دماغ به شیشه بچسبانی به اندازه یک اسنیف نیمه نصفه پاهایت از دوش زندگی پایین نمی آید...
- حیف که اگر پاهایم را بالا نبرم تمام گیشه ها را می بازی.
- دستها بالا...
- اشتباه آمدی، این جا همه چیز رزرو شده است.
- شاید فردا...
- نه! کنار مقتول دراز بکش و کمی سس گوجه فرنگی به خودت بزن، همیشه بعد از تکان آخر کات میدهند...
| لینک | جمعه، 15 تير، 1386 - نسترن |

چرا بی دلیل
خنده های محقرم را
با ریسمان شما به قهقهه بیندازم؟!
من لولیدن سرمستی از اجاق های کورم
و می دانید
پرسه های من هیچ ثمری
در آویختن گوشت به سلاخ خانه پرستش نیست
و این نه عصیان است
نه کفر.
من از مد پیروی می کنم
و هماهنگی لاکهایم
با برق تق تق پاشنه های کفشم.
بله!
من چیز مهمی نیست
که به خانه اش ببرید،
حتی به اندازه یک فنجان چای
کارایی ندارد،
حتی به اندازه صابون و دست.
بگذارید از لا به لای دست و پایتان
جمع شوم،
از لا به لای دندانها و نفس های بدبوی نعنا و نیکوتین تان.
باور کنید سرورم!
آن پرتره سیاه و سپید لنگ در هوا
از من و شما عاشق تر بود.
به من بر می خورد
وقتی رنگ مش موهایم
به فیلتر سیگارتان نمی آید.
| لینک | شنبه، 19 خرداد، 1386 - نسترن |

نگفتی!
کمی خاک هم
بازی را به بیراهه می کشاند
و یا کمی گرد؟
از تمام تنم
دُردی روی شراب می رود،
کهنگی سنگریست
برابر انگشتانی
که جنگل را بر پریشانی ام
حرام کرده است
و من پرسه ای بیش نیستم
در خیابانی گنگ
منتهی به دستهای مدرن مانکن ها.
شجاعت شاید
آن چاقویی ست که به بستر نمی رود
آن چنان درنده
که بپیچم به مسخی
که آوار است به روی شانه ام.
شجاعت شاید
چاقویی ست
پنهان میان دندان
که تیزش می کنم
در سایش مدام استخوانهایم
و می شود آیا
با لبخندی
گلوی شهر را درید؟
| لینک | چهارشنبه، 16 اسفند، 1385 - نسترن |

هپروت های دوست داشتنی
من هنوز
نفس های آخرم را
اسنیف نکرده ام،
مرا بی سبب
روی شانه های خواب آلوده تان
به قبرهای کنده نشده
وعده ندهید،
کسی بلیت هایش را
حرام دیدن کلیشه های دستمالی شده
نخواهد کرد.
امروز نمی خواهم
آویزان شوم
به اسطوره های مشکوکی
که به رسم خیمه شب بازی
به انگشتهای ما نخ می شوند
نمی خواهم التیام را
شبیه خنده های فواحش جبر
زانو بزنم
و به زخمهایم بچسبانم.
نگفتی کجای پیشانی من
نوشته بود که
بوی عفونت را قرقره کنم
و روی دشنامی
که زنجیرم می کند
راه بروم؟
قاعدگی های مکرر زمین
تا کی خون مرا
چوب حراج می زند
که چشمهای تو
دودو بزند
بر روی زمزمه حقیری
که نفس های آخر مرا قلقلک می دهد؟
آه
هپروت های دوست داشتنی
می دانم گره کور اتفاق نیست
بازی کثیف لحظه ایست
که زیر پلکهایم
سجده کردم.
| لینک | پنجشنبه، 3 اسفند، 1385 - نسترن |

عاشقی ِ کهنسال!
نگو زنجیر به قدم های هرزگی،
رو به روی دیوار تو
شعار من
همین برهنگی هاست،
تبسم
که یک تصویر بیشتر نبود.
من
تکاندن مدام خاکسترم
پس از
آتش
و ردی از قرمز
بر
دایره نمایش معجزه کثافت.
فرض کن که من
ماهتاب سر بام زندان تو!
حیف نیست نوازش
جای تازیانه؟
تفاله سجده هایت
گردن آویز لحظه های گناه!
کفر
به خداپرستی تو
و کفر
به بوسه های من...
| لینک | پنجشنبه، 19 بهمن، 1385 - نسترن |

رو که می گردانم
خنجر ها را غلاف می کنی.
نگاهت که می کنم چشمهایم می سوزد
از برق تیغ این همه خنجر.
این چه بازی مبهوتی است؟
چشم بدوزی در چشمانم ،
نمی لرزد دستت نه؟
تو وقیح تری یا من؟
من که لباسهایم را می کنم یکی یکی
در سایه روشن بیمار سر نوشت ،
یا تو که چراغها را یکی یکی روشن می کنی
و با انگشت نشانم می دهی؟
هر وارونه ای مرا می رنجاند.
رو که می گردانم ،
بزن.
| لینک | شنبه، 7 بهمن، 1385 - نسترن |

حتی در قرون کثافت وسطی
هارمونی های برهنه
بوی کهنگی خطهای مقدس را
گاه
میان خون تف می کردند،
آن وقت تو چشم می دوزی
به رقص معکوس من
و پیراهن عزا را
که به تنت
زار می زند
هی محکم تر کفن می کنی؟
من به نام وقاحت
با آلت مومیایی ات همخوابه ام.
حمام داغ
داغ تر و بازهم داغ تر،
سرانجام خط های مقدس
انزال است
بر روی رنسانس بازی پوست من...
| لینک | پنجشنبه، 7 دى، 1385 - نسترن |







